اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
834
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
حقيقت معرفت دهشت است و حيرت . هرچند معرفت بر زيادت گردد عارف اندر معرفت متحير گردد ؛ و چون متحير گردد از معرفت عاجز گردد . فصار معرفته عجزا و عجزه معرفة ، و شايد كه مر اين را از اين نيكوتر معنى باشد و آن آنست كه چون خود را با غير حق انس بيند و به غير حق نظر بيند و از غير حق راحت بيند ، داند كه ما را كمال معرفت نيست ؛ از بهر آنكه صحت معرفت عارف را نگذارد تا عاجز را بر قادر بدل آرد ، يا فقير را بر غنى بدل آرد ، يا لئيم را بر كريم بدل آرد ، يا محدث را بر قديم بدل آرد . هرچند معرفت به حق عز و جلّ درستتر گردد ، عارف اندر معرفت مغلوبتر گردد و از غير حق فانىتر و غايبتر گردد . چون اندر خويشتن زيادت يقينى نيافتند از صحبت خلق دانستند كه از تعلق به علايق جز فوات حق تعالى نباشد ؛ و دانند كه اگر عجز معرفت نيستى با غير معرفت انس نيستى كه تا كسى با دوست انس يابد با غير دوست [ 227 الف ] انس نگيرد . اگر يكى را صد هزار شغل استى محب از شغل دوست فراغت نيابدى با غير دوست مشغول گردى . چون اندر خويشتن اين وصف نيابد جز به عجز مقر آمدن روى نماند . اين است معنى قول ايشان كه گفت : « و المعرفة هو العجز عن المعرفة » ، و الله اعلم .